الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
471
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
مىشنيدم به مدينه رفتم شنيدم مىفرمود : حديث كرد مرا پدرم از پدرش از جدّش كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : تنها على و شيعيان او رستگارند . آنگاه با من وداع كرد كه بازگردد و گفتم : يرحمك اللّه ، اگر خواهى نام خويش با من بازگوى ؟ گفت : ظبيان بن عامر . مؤلف گويد : دعبل به سال دويست و چهل و شش در گذشت شيخ صدوق از على بن دعبل روايت كرده است كه گفت : پدرم دعبل را چون مرگ فرا رسيد رنگش بگرديد و زبانش بسته شد و رويش سياه گشت نزديك شد من از مذهب او برگردم اما سه روز پس از مرگ او را در خواب ديدم جامههاى سفيد در بر داشت و كلاهى سفيد بر سر ، او را گفتم : اى پدر خداى عزّ و جلّ با تو چه كرد ؟ گفت : اى پسرك من آن سيه شدن روى و بند آمدن زبان من كه ديدى از شرابخوارى بود در دنيا و همچنان بودم تا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدار كردم و جامههاى سپيد پوشيده بود و كلاهى سفيد بر سر داشت با من گفت : توئى دعبل ؟ گفتم : آرى يا رسول اللّه . فرمود : از اشعار خويش كه دربارهء فرزندان من گفتهاى بخوان . پس من اين اشعار خواندم : لا اضحك اللّه سنّ الدّهران ضحكت * و آل احمد مظلومون قد قهروا مشرّدون نفوا عن عقر دارهم * كانّهم قد جنوا ما ليس يغتفر دعبل گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : احسنت و مرا شفاعت كرد و جامههاى خويش را به من داد اينهاست و اشارت به جامههاى تن خود كرد . صدوق - رحمه اللّه - گويد : ابا نصر محمد بن حسن كرخى كاتب را شنيدم مىگفت : بر قبر دعبل بن على خزاعى نوشته ديدم : اعدّ للّه يوم يلقاه * دعبل ان لا إله الّا هو يقولها مخلصا عصاه بها * يرحمه في القيامة اللّه اللّه مولاه و الرّسول و من * بعدهما فالوصىّ مولاه مؤلف گويد : حسين بن على عليهما السّلام را بسيارى از شعرا رثا گفتند كه اگر هم خواهيم برگزيدههاى آن را بياوريم چندين مجلّد شود . ابو الفرج در مقاتل الطالبيين گويد : حسين عليه السّلام را گروهى از متأخّران شعرا رثا گفتند كه از كراهت تطويل ذكر آنها نكرديم اما از متقدّمان چيزى از مراثى به ما نرسيد و شعرا از ترس بنى اميّه اقدام به آن نمىكردند و صاحب بن عبّاد نيكو گفت :